تبليغاتX
زمانی برای درددل باخدا

زمانی برای درددل باخدا

نوشتن خاطرات شخصی و صحبت هایی باخدا

نامه های خط خطی

خدایا!

من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم ،همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد می آید سراغت .من همانی هستم که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید :من این حرف ها سرم نمی شود باید دعایم را مستجاب کنی.همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند،همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته است،همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بد جنس می شود.البته گاهی هم خود خواه،گاهی هم دروغگو.حالا یادت آمد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه آدمی که داری،بتوانی من یکی را تشخیص بدهی.البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی.تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم و به کدام مدرسه ها رفته ام.تو حتی اسم تک تک معلم های مرا می دانی .تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است،اما ...

خدایا !اما من هیچی از تو نمی دانم .هیچی که دروغ است .چرا یک کمی می دانم .اما این یک کمی خیلی کم است.راستش قراره من یک دفتر برای همین بخرم.آخر می دانی من مدت هاست که می خواهم چیز هایی برایت بنویسم.البته من همیشه با تو حرف زده ام . باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم.من یک عالمه سوال دارم،سوال هایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی . نمی دانم شاید هم اصلا سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوال های تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی!قول می دهی؟

راستی یادت باشد این یک راز است خدا!راز من و تو . خواهش می کنم درباره این دفتر به کسی چیزی نگو،حتی به مادرم.

از یک جایی شروع کن. تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. یک کمی از خودت بگو.درست است که خدا خوب تو را می شناسد اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کن.

راستی تو چه برنامه ای داری؟می خواهی توی این دفتر چه کار کنی؟به خدا چه می خواهی بگویی؟چه می خواهی برایش بنویسی؟

منتظر یادگاری هایتان هستم...

خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:31  توسط اعظم مشکانی  | 

پناه

به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت

حرف اوّل:

سلام ووقت بخیر،امیدوارم لحظات خوبی رو داشته باشید.امروز شهادت امام رضا (ع) است و  من این مناسبت رو به همهء عاشقان ضامن آهو تسلیت عرض می کنم.چند روز ه که در خدمتتون نبودم و از این بابت معذرت می خوام و همهء این ها به خاطر کار زیاده.سال رو به اتمامه و همه به فکر سال جدید و برنامه های جدید هستند و بعضی ها هم به سالی که گذشت فکر می کنن،فکر می کنن چه کارای خوبی انجام دادن و چه خطاهایی داشتن البتّه اگه وقتشو پیدا کنن.

گر بدین سان  زیست باید پست

من چه بی شدمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچهء بن بست

گر بدین سان زیست باید اک

من چه نااکم اگر ننشانم از ایمان خود،چون کوه

یادگاری جائدانه بر تراز بی بقای خاک!

حرف آخر:

آن شب که مرا از تو خیالی باشد

بنگر که مرا در آن چه حالی باشد

در رفتن شب هزار تاخیر بود

در آمدن صبح ملالی باشد.

خدانگهدار

از همه ی عزیزانی که از خود رد پا بر خاطراتم به جا گذاشته اند بسیار سپاسگذارم برای تبریک سال نو و خداحافظی دوباره خدمت می رسم و منتظر یادگاری هایتان هستم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 9:34  توسط اعظم مشکانی  | 

شکرانه

به نام حضرت دوست

حرف اوّل:

سلام،امیدوارم اوقات خوبی داشته باشین ،امشب،شب اربعین امام حسین (ع) و شب پنج شنبه است.این هفته یه جوری بود.نمی خوام بگم بد بود که ناشکری بشه،ولی می خوام بگم یه جوری بود یه جوری که پی بردم هیچی بی ارزشتر از دنیا نیست و ما آدما چقدر نادونی می کنیم که به این عجوزهء پیر که به قول شاعرا عروس هزار داماد است دل می بندیم.شب دوشنبه یکی از بچّه های دانشگاهمون بر اثر غرق شدگی تو استخر فوت کرد و چه قدر این واقعه اسفناک بود.خدابیامرز ترم آخری بود و دو سه ماهه دیگه فارغ تحصیل می شد.

حرف دل:

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصّه ز اسکندر و دارا

ده روزهء عمر این همه افسانه ندارد.

حرف آخر:

خدایا نکند لذّتی در دنیا ما را از یاد تو غافل کند.نکند ثروت در دنیا ما را از یاد تو غافل کند.خدایا چگونه جز تو مرا راضی کند در حالیکه هر چه در این دنیاهست یا مرده اند و یا زنده اند و خواهند مرد.چگونه تو را که همیشه زنده ای و جاویدانی رها کنم.

امشب تو مسجد دانشگاه مراسم شب اربعین بود. خیلی قشنگ بود،برای این دانشجوی تازه گذشته هم دعا کردیم .یک روحانی رو هم از مشهد برای سخنرانی دعوت کرده بودند.اگه حالی پیدا کردید ما هم محتاجیم.

خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:54  توسط اعظم مشکانی  | 

تقدیم به فرشته ی نگهبانمان

هیچگاه ندیده ام ، نمی بینم و نخواهم دید دفتری بی نام تو آغاز شود پس به نام خدا

حرف اوّل:

سلام،وقت همگی بخیر و خوشی باد.امیدوارم هیچ خستگی و کسالتی نداشته باشیدو خوب و خوش و سلامت در کنار عزیزانتون به سر ببرین.امشب ،شب جمعه ست توی مسجد دانشگاه دعای کمیل برگزار شده بود من دعای کمیل رو خیلی دوست دارم گرچه امشب توفیق شرکت در این مراسم رو نداشتم.

فرشته ی یک کودک:

کودکی که آمادهء تولّد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید امّا من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی آنجا روم؟

خداوند پاسخ داد:از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من، یکی را برای تو در نظر گرفته ام .او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.امّا کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.امّا اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.خداوند لبخندی زد و گفت:فرشته ات برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد من چطور بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشتهء تو ،زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که تو ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقّت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.کودک با ناراحتی گفت:وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟امّا خدا به این سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.کودک سرش را برگرداند و پرسید:شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟خداوند پاسخ داد:فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد.حتّی اگر به قیمت جانش تمام شود . کودک با نگرانی ادامه داد:امّا من نمی توانم شما را ببینم و از این بابت ناراحتم،خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات همیشه دربارهء من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،آنگه من همیشه در کنار تو خواهم بود.در آن هنگام بهشت آرام بود،امّا صداهاییاز زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند،به آرامی یک سوال دیگر از خداوند رسید:خدایا اگر من باید بروم لطفاًنام فرشته ام را به من بگویید:خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیّتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی...

و این هم برای او که در انتظارش هستیم:

او که جمعه می آید ...

برای آمدنت دیر می شود، بر گرد

زمان ز پرسه زدن سیر می شود، برگرد

در انتظار تو با کوله باری از وحشت

زمین دوباره زمین گیر می شود، برگرد

برایروشنی چشم آسمان،خورشید

میان چشم تو تکثیر می شود ،برگرد

همیشه جای تو در لحظه هایمان خالیست

غروب جمعه که دلگیر می شود، بر گرد

و جمعه ای که بیایی،عرش خدا

به سمت خاک سرازیر می شود، برگرد

وحرف آخر:

کی به هم می رسد ای یار نگاه من و تو

خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:33  توسط اعظم مشکانی  | 

اصل مطلب

به نام او که همه به او نیاز داریم و او بی توقع دوستمان دارد.

حرف اوّل:

تاحالا همهء حرف اوّلا سلام بوده و تاآخر هم سلام می مونه پس اگه زیاد وقت ندارین از حرف اوّل بگذرید و برید سر اصل مطلب ولی من که وقت دارم و بقیّه حرف اوّل رو ادامه می دم خود دانید.امیدوارم حال همه خوب باشه و دماغتون چاق باشه البتّه نه به اندازه ای که نیاز به جراحی ترمیمی بینی داشته باشید از شوخی که بگذریم کم کم هوا دوباره داره سرد می شه مواظب خودتون باشین خدای نکرده سرما نخورین.چون می گن سلامتی مثل یه تاج رو سر آدمای سالمه و تاوقتی کسی مریض نشه این تاج رو نمی بینه پس دو دستی این تاج رو بچسبید.

اصل مطلب:

موطن آدمی را برهیچ نقشه ای نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه های آنهاست

نه،وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست

...و عشق صدای فاصله هاست.

فاصله هایی که غرق ابهامند!

نامه به خدا:

به نام خدا

با عرض سلام و درود خدمت خدای مهربانم،امیدواره از کار ما آدمیان خسته نشده باشی ،اگر چه خستگی در ذات تو نیست.بعضی وقت ها فکر می کنم تو تنها کسی هستی که با وجود تفاوت سنّی زیادی که با مخلوقاتت داری حرف آنها را می فهمی در صورتی که بعضی از همسن و سالانمان حرف های ما را نمی فهمند.خدایا در زندگی مرا بارها آزمودی ،خدا جان در بارهء من چه فکری کرده ای فکر می کنی من دانش آموز سر به راهی هستم؟ ولی من تصمیم گرفته ام در مقابل امتحاناتت کم نیاورم در این تقویت پایه یارم باش درست مثل همیشه . خدایا از این آزادی بیان ممنونم.از بس برایت نامه نوشته ام همهء دور و بری هایت مرا می شناسند. تا دست خط بعدی مرا در پناه خود داشته باش.

بیو گرافی من :

افسانهء عمرم آورد خواب

 عمری که نبود ،خواب بودم

در سیل گذشت روزگاران

امواج به پیچ و تاب دیدم

از عشق و جوانی ام چه پرسی

من دسته گلی بر آب دیدم

دل بدرقه با نگاه حسرت

اصل مطلب :

قدر همدیگه و قدر وقتامون رو بدونیم.

منتظر یادگاری هایتان هستم. در ضمن از همه ی کسایی که از خودشون دست خطی گذاشتند بسیار ممنونم.

حرف آخر:

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:49  توسط اعظم مشکانی  | 

محرمانه

به یاد او که همه را در پناه خود دارد.

حرف اوّل:

سلام،امیدوارم حال همگی شما خوب باشه و هیچ کسالت و ناراحتی نداشته باشین.

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همهء نداشتن هاست،نفرین وآفرین ها بی ثمر است،

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و ار آسمان هول و کینه بر سرم ببارد و تو مهربان وجاودان و آسیب

ناپذیر هستی. ای پناهگاه ابدی من،تو می توانی جانشین همه ی نداشتن هاو بی پناهی های

 من شوی،ای پروردگار من

بعضی وقتا خیلی از زندگی عصبانی می شیم و بعضی وقتام عصبانیتمون فروکش می کنه و زندگی رو خیلی قشنگ و زیبا و بدون عیب و نقص می بینیم فکر کنم من امشب از اون دسته آدمایی هستم که زندگی رو بی عیب و نقص می بینن برا همینم می خوام یه شعر از سهراب واستون بنویسم سهراب اون لحظه که این شعر رو می گفته مثل من سر کیف بوده:

زندگی یعنی یک سار پرید، از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها کم نیست: مثلاً این خورشید .کودک پس فردا، کفتر آن هفته ، یک نفر دیشب مرد و هنوز،نان گندم خوب است و هنوز ،آب می ریزد پایین ،اسب ها می نوشند.

این جا تو شهری که من هستم باد شدیدی می وزد و منم کنار پنجرم و صدای باد در گوشم می پیچه.

و حرف آخر :

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که :

عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که :

دوست داشتن از عشق برتر!

منتظر یادگاری هایتان هستم. خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:45  توسط اعظم مشکانی  | 

نامه ی سر گشاده

بسم الله الرحمن الرحیم

حرف اوّل:

سلام،به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن ،واژه ای در قفس است.

خواجه عبدالله انصاری می گه:

اگر به آسمان روی مگسی باشی

اگر به دریا روی خسی باشی

پس کوش تا کسی باشی

چند وقت پیش یه کتاب خوندم خیلی جالب بود یک کمی از مطالبشو خلاصه کردم تو دفتر خاطراتم نوشتم چند روز پیش دفترمو نگاه می کردم تصمیم گرفتم یکی از مطالبشو برای شما هم بنویسم:

"تو باید زندگی ات را با استفاده از همان فلسفه ای زندگی کنی که کوهنوردان به هنگام بالا رفتن از کوه به کار می گیرند.هرگز به پایین نگاه نکن ،فقط به جلو و بالا بنگر."

نامه ای به خدا :

سلام خدا،چیکار می کنی؟...حتماً داری می بینی کی داره نماز می خونه یا باهات حرف می زنه تا به حرفاش گوش بدی. خوش به حال کسایی که تو به حرفاشون گوش می دی.بد دوره زمونه ای شده،وای که تو از دست ما آدما چی می کشی؟! واقعاًبعضی وقتا فکر می کنم تو چه دلی داری ،این همه نامردی رو می بینی و کاریم از دستت بر می آد که انجام بدی ولی بازم ساکت نشستی و هیچی نمی گی،می گم اگه من به جای تو بودم همون روز اوّلی که بشر رو خلق می کردم یک ساعت بعدشم نمی شد که روز قیامت رو راه می انداختم و بی برو برگرد همه رو یکراست می فرستادم جهنّم.از صبری که داری ممنونم تا نامه ی بعدی ...

منتظر یادگاری هایتان می مانم...

تا سلامی دیگر...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:18  توسط اعظم مشکانی  | 

سلام به دوستان و ارسال نامه ای به خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

حرف اوّل:

سلام ،سلامی چو بوی خوش آشنایی

امروز می خوام با هم یه نامه بنویسیم و از همین جا برای خدا بفرستیم.شاید این نامه حرف دل خیلی از آدما باشه.

ای باوفا سلام.

وچقدر اکنون ناخشنودم از آنچه بر من گذشت. و من چه کردم با آدمیّتم. آن طفل معصوم و نوپا در درونم به پیری مفلوک و معلول بدل شد. و من چقدر شیطان درونم را پروردم که چونان غولی سرکش گشته که حال با هر نیزهء توبه نیز زخمی کارا بر پیکره اش نمی نشیند و من چه کردم با پاکیم. من خدای روی زمین بودم و چشمان و دستان و زبان خدا به او خیانت کردند و خدای همه چیز او را از مقامش فرو کشید. وحال من طفیلی هستم که به بهای شباهتم به انسان ها در کنار آنها زیست می کنم و من عهد کردم دوباره آدمیّتم را بستانم ،دوباره مقامم را طلب کنم، و من دوباره از زمینی لجن زار که مدّتی است در آن رو به فنا هستم خود را بیرون بکشم و نیایش کردم با خدای همه چیز :

ای خدای همه چیز ، وقتی طفلی بیش نبودم به من مقامی بزرگ عنایت کردی و حال که انسان نمای بزرگی هستم با امور جزئی سرگرمم کرده ای . من مقامم را می خواهم نه رایگان بلکه اراده ای که از پس هوای نفسم برآیم و بس.

منتظر یادگاری هایتان هستم .خداحافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:25  توسط اعظم مشکانی  | 

به نام لطیف زیبا

حرف اوّل:

سلام ،امیدوارم در این روزهای برفی خوب و خوشحال باشید.ایّام شهادت امام حسین (ع) و یارانشان را به شما دوستان عزیز تسلیت عرض می نمایم. رنگ زمینه را به مناسبت این ایّام سیاه انتخاب کردم امیدوارم آن آقای بزرگ این کار ناچیز را از من کوچک بپذیرند.

شبی ساکت و دلگیر

خودم بودم و قلبی که ز غم بسته به زنجیر

و نزدیک اذان بود که پیچید در آفاق همه نغمهء تکبیر

نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش و مشغول دعا باش

که باز است به درگاه الهی در رحمت و گفتم به خدا بین دعایم که دلتنگ اذان حرم کرب و بلایم

امروز می خوام یک داستان براتون بگم ،من خودمم این داستان رو تو یه کتاب خوندم  و چون دیدم قشنگه برا شما هم می نویسم .این داستان روی صحبتش با کسایی که با کوچیکترین مشکلی شروع می کنن به ناشکری و فکر می کنن اونیکه خودشون خوب می دونن براشون خوبه غافل از اینکه...

این چه کار است ای خدای شهر وده!

در روزگارانی که خیلی هم از این روزگارا دور نیست و شاید خود همین روزا باشه یه پیرمردی زندگی می کرد ، این پیر مرد دو بچّه مریض داشت .پیرمرد داستان بیچاره شغلی نداشت و مسکین بود.

روزها می رفت بر بازار و کوی

نان طلب می کرد و می برد آبروی

هر امیری را روان می شد ز پی

تا مگر پیراهنی بخشد به وی

روز سائل بود و شب بیماردار

روز مردم ،شب از خود شرمسار

خدا خجالت زن وبچّه رو نیاره. خیلی بده یه سری آدم چشمشون به دست آدم باشه و کاری از دست آدم بر نیاد.

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

برای پیرمردی که به نون شبش محتاج بود ،یکی دو کاسه گندم یعنی همه چیز!

پیرمرد گندما رو تو دامنش ریخت و دامنش رو گره زد.همون جور که با خوشحالی به خونه برمی گشت با خدا رازو نیاز می کرد :

خدایا تو گره گشای بی همتایی ،گره از کار من باز کن . چشمتون روز بد نبینه هنوز حرفش تموم نشده بود که خدا به روز کافر نیاره گره دامنش باز شد و همهء گندمای دامنش ریخت پیر مرد خشکش زد ،شروع کرد به دادو بیداد کردن با خدا :

سالها نرد خدایی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است ای خدای شهر و ده

فرق ها بود این گره را زان گره

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی بیختی

هم عسل هم شوربا را ریختی

ابلهی کردم که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آن هم غلط

پیرمرد گفت و گفت تا اینکه ورق برگشت و یه دفعه لحن صحبتش عوض شد مگه چه اتفاقی افتاده بود:

الغرض برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جست و جو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

پیر مرد شروع کرد به شکر کردن:

هر بلایی از تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی آن دولتی است 

زان به تاریکی گذاری بنده را

 تا ببیند آن رخ تابنده را

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمی دانست و مهمان تو بود

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

حالا شما قضاوت کنین این شکر کردن اون ناشکری رو حل می کنه ؟

بیاین از همین الان با هم یه عهدی ببندیم ،اگه یه روز گره دامنمون باز شد و گندممون ریخت قبل از اینکه دهنمون رو باز کنیم و شروع کنیم به ناشکری ،چشمامون رو خوب باز کنیم و در و برمون رو ببینیم ،مطمئنم خدا بیشتر از خودمون هوای ما رو داره.

امروز دومین امتحانمون رو دادیم . اولین نفری که برام نظر داده خانم محمدی هست که با این کارش خیلی من رو خوشحال کرد .خانم محمدی بازم از این کارا بکن منتظر شما و بقیه دوستان هستم.

حرف آخر:

اگه تو این شبای محرم به سینه ات زدی و یا حسین گفتی ما رو هم یاد کن .التماس دعا

خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:10  توسط اعظم مشکانی  | 

نامه ای به دوستان

به نام حق

حرف اول:

سلام ،یعنی اول سلام بعد کلام

می خوام یه متن قشنگ براتون بنویسم .می خوام با هم یه سری به چند سال قبل بزنیم.

و این هم اون متن قشنگ:

شاید دیگر مرا نشناسی ،شاید مرا به یاد نیاوری،امّا من تو را خوب می شناسم .ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه ی ما همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ،تو می خندیدی و من زیر خنده ها پیدایت می کردم.

خوب یادم هست آن روزها عاشق آفتاب بودی ،توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتان کوچکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرتاب می کردی و او کغرش در می آمد . امّا زورش به ما نمی رسیدفقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم . تو،شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی . امّا همیشه خواب زمین رامی دیدی . آرزویی روءیا های تو راقلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی و این را همیشه به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا تو را به دنیا آورد . من هم همین کار را کردم وبچّه های دیگر هم ،ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را. ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...

دوست من ،همبازی بهشتی ام،

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده است.هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند ،

از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا.

بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره هم دیگر را پیدا کنیم.

تا سلامی دیگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:51  توسط اعظم مشکانی  |